معانی کلمه : مگس
لغت نامه دهخدا
مگس . [ م َ گ َ ] (اِخ ) شعبه ای است از طایفه ٔ ناحیه ٔ سراوان از طوایف کرمان و بلوچستان مرکب از 1000 خانوار. (جغرافیای سیاسی کیهان ص 97).
فرهنگ عمید
۱. حشرهای با دو بال و خرطومی کوچک که معمولاً در جاهای کثیف پیدا میشود.
۲. (زیستشناسی) [قدیمی] زنبور عسل.
〈 مگس انگبین: (زیستشناسی) [قدیمی] زنبور عسل.
۱. حشره ای با دو بال و خرطومی کوچک که معمولاً در جاهای کثیف پیدا می شود.
۲. (زیست شناسی ) [قدیمی] زنبور عسل.
* مگس انگبین: (زیست شناسی ) [قدیمی] زنبور عسل.
۲. (زیست شناسی ) [قدیمی] زنبور عسل.
* مگس انگبین: (زیست شناسی ) [قدیمی] زنبور عسل.
فرهنگ معین
(مَ گَ ) (اِ. ) حشره ای است از راستة دوبالان و دارای دو چشم مرکب بزرگ .
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
صورت فلکی کوچک آسمان جنوبی (southern sky) نزدیک بهصورت بارز صلیب جنوبی
دانشنامه عمومی
نقل قول
گویش اصفهانی
تکیه ای: megas
طاری: megas
طامه ای: megas
طرقی: meqas
کشه ای: paša
نطنزی: magas
مترادف و متضاد
پشه
۱. پشه
۲. ذباب
fly (اسم)
پرواز، اونگان، پرش، مگس، حشره پردار
housefly (اسم)
مگس
فرهنگستان زبان و ادب
{Musca, Mus, Fly} [نجوم] صورت فلکی کوچک آسمان جنوبی (southern sky ) نزدیک به صورت بارز صلیب جنوبی
