معانی کلمه : موهوم
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
آنچه در وهم وجود دارد و در عالم خارج نیست، خیالی.
فرهنگ معین
(مَ ) [ ع . ] (اِمف . ) گمان شده ، وهم شده .
فرهنگ فارسی
وهم شده، آنچه وهم و گمان متوجه آن شود
۱ - ( اسم ) به وهم در آمده . ۲ - ( صفت ) آنچه مبتنی بر وهم و خیال و بی اصل باشد . یا نقطه ( خط ) موهوم . نقطه ای ( خطی ) بوهم در آورند نقطه ( خط ) مفروض : [ در میان زمین نقطه ایست موهوم که هر خطی که از او بفلک قمر رود همه برابر یکدیگر باشند . ]
۱ - ( اسم ) به وهم در آمده . ۲ - ( صفت ) آنچه مبتنی بر وهم و خیال و بی اصل باشد . یا نقطه ( خط ) موهوم . نقطه ای ( خطی ) بوهم در آورند نقطه ( خط ) مفروض : [ در میان زمین نقطه ایست موهوم که هر خطی که از او بفلک قمر رود همه برابر یکدیگر باشند . ]
مترادف و متضاد
وهمی، وهمآلود
افسانهای، اساطیری
مجعول، تصوری، جعلی، خرافه، خیالی، ساختگی
۱. مجعول، تصوری، جعلی، خرافه، خیالی، ساختگی
۲. وهمی، وهمآلود
۳. افسانهای، اساطیری
فرهنگ فارسی ساره
پندارین
