معانی کلمه : موم
لغت نامه دهخدا
موم . [ م َ ] (ع مص ) چیچک زده گردیدن . (منتهی الارب ). || برسام زده گردیدن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء).
فرهنگ عمید
ماده ای زردرنگ که زنبورعسل تولید می کند و از آن برای خود لانه می سازد، تفالۀ عسل که پس از تصفیۀ عسل باقی می ماند.
فرهنگ معین
(اِ. ) ماده ای است که زنبور عسل آن را تولید می کند و از آن برای خود خانه می سازد.
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
1. مادهای محلول در حلاّلهای چربی که گیاهان برای کاهش تعرق ترشح میکنند 2. مادهای که زنبورعسل برای ساختن کندو ترشح میکند
دانشنامه عمومی
گویش مازنی
ماده ی نرم و جامد و غالبا زرد رنگی که از منابع گیاهی و حیوانی ...
/moom/ ماده ی نرم و جامد و غالبا زرد رنگی که از منابع گیاهی و حیوانی به دست آید
گویش اصفهانی
تکیه ای: müm
طاری: müm
طامه ای: mum
طرقی: müm
کشه ای: mim
نطنزی: mum
مترادف و متضاد
شمع، مومیا
beeswax (اسم)
موم
wax (اسم)
موم، شمع مومی
فرهنگستان زبان و ادب
{wax} [زیست شناسی- علوم گیاهی] 1. ماده ای محلول در حلاّل های چربی که گیاهان برای کاهش تعرق ترشح می کنند
2. ماده ای که زنبورعسل برای ساختن کندو ترشح می کند
