معانی کلمه : موریه
لغت نامه دهخدا
موریه . [ ی َ ] (اِ) تنگ کوچک دسته دار که در آن سرکه و جز آن می ریزند. (ناظم الاطباء).
موریة. [ ی َ ] (ع ص ) مؤنث موری . آنکه آتش برمی آورد از آتش زنه .(ناظم الاطباء). ج ، موریات . و رجوع به موریات شود.

موریه . [ ی َ ] (اِ) تنگ کوچک دسته دار که در آن سرکه و جز آن می ریزند. (ناظم الاطباء).
موریة. [ ی َ ] (ع ص ) مؤنث موری . آنکه آتش برمی آورد از آتش زنه .(ناظم الاطباء). ج ، موریات . و رجوع به موریات شود.