معانی کلمه : موازنه
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. هموزن کردن؛ سنجیدن دوچیز و برابر کردن آنها با هم.
۲. (ادبی) در بدیع، آوردن کلماتی هموزن در دو مصراع، مانندِ این شعر: آنکه بیرون برد رفعش چین ز رخسار سپر / و آنکه دور افکند عدلش خم ز ابروی کمان ـ پرتوی از رٲی او پیرایۀ خورشیدوماه / نکتهای از لفظ او سرمایۀ دریاوکان (ظهیر فاریابی: ۱۳۹)؛ مماثله.
فرهنگ معین
(مُ زَ نَ یا نِ ) [ ع . موازنة ] (مص م . ) وزن کردن ، سنجیدن دو چیز با هم .
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
حالتی در یک واکنش شیمیایی که در آن واکنشدهندهها و فراوردههای واکنش از قوانین پایستگی جِرم و بار پیروی میکنند
دانشنامه عمومی
مترادف و متضاد
سنجش، مقایسه
تعادل، تعادل، توازن، همسنگی ≠ عدمتوازن
۱. تعادل، تعادل، توازن، همسنگی
۲. سنجش، مقایسه ≠ عدمتوازن
فرهنگ فارسی ساره
برابری، همسنگ
فرهنگستان زبان و ادب
{balance} [شیمی] حالتی در یک واکنش شیمیایی که در آن واکنش دهنده ها و فراورده های واکنش از قوانین پایستگی جِرم و بار پیروی می کنند
