معانی کلمه : مهم
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. بااهمیت.
۲. (اسم ) کار قابل توجه.
۳. (اسم ) [قدیمی] شغل، کار.
۲. (اسم ) کار قابل توجه.
۳. (اسم ) [قدیمی] شغل، کار.
فرهنگ معین
(مُ هِ مّ ) [ ع . ] (اِ. ) کار بزرگ و خطیر. ج . مهام .
فرهنگ فارسی
کاردشوار، امرعظیم، چیزی که به آن توجه کنندواهمیت بدهند، مهام جمع
(صفت ) کار بزرگ و قابل توجه امری که بداناهمیت دهند : [ مسعود.. جز ما فرمان داد که این مهم ترا باید کفایت کرد. جمع : مهام .
(صفت ) کار بزرگ و قابل توجه امری که بداناهمیت دهند : [ مسعود.. جز ما فرمان داد که این مهم ترا باید کفایت کرد. جمع : مهام .
مترادف و متضاد
بااهمیت، بسزا، خطیر، پراهمیت، اصلی، حیاتی، اساسی، جدی، عظیم، عمده، گرانبها ≠ کماهمیت، غیرمهم
۱. بااهمیت، بسزا، خطیر، پراهمیت، اصلی، حیاتی، اساسی، جدی، عظیم، عمده، گرانبها ≠ کماهمیت، غیرمهم
۲. برجسته، گرانمایه، معتبر، ممتاز
فرهنگ فارسی ساره
کرامند، برجسته، مِهند، مهین
