معانی کلمه : مهاجرت
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. از جایی به جای دیگر رفتن و در آنجا منزل کردن.
۲. دوری کردن از شهر و دیار خود.
۲. دوری کردن از شهر و دیار خود.
فرهنگ معین
(مُ جِ رَ ) [ ع . مهاجرة ] (مص ل . ) هجرت کردن ، از جایی به جای دیگر رفتن و در آن جا مسکن گزیدن .
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
ازجائی بجای دیگررفتن ودر آنجامنزل کردن، دوری کردن ازشهرودیارخود
( مصدر ) از موطن خود بجایی دیگر انتقال کردن هجرت گزیدن .
( مصدر ) از موطن خود بجایی دیگر انتقال کردن هجرت گزیدن .
[ژئوفیزیک] پیشروی کانون زمینلرزه در امتداد کمربند زلزله یا زون گسلی (fauthorlt zone)، از مکانی به مکان دیگر، ناشی از انباشت کرنش [شیمی] حرکت ذرات باردار در محلول برقکاف تحت تأثیر یک میدان الکتریکی
دانشنامه عمومی
نقل قول
مترادف و متضاد
جلایوطن، رحلت، کوچ، هجرت ≠ اقامت
فرهنگستان زبان و ادب
{migration} [ژئوفیزیک، شیمی] [ژئوفیزیک] پیشروی کانون زمین لرزه در امتداد کمربند زلزله یا زون گسلی (fauthorlt zone )، از مکانی به مکان دیگر، ناشی از انباشت کرنش
[شیمی] حرکت ذرات باردار در محلول برق کاف تحت تأثیر یک میدان الکتریکی
