معانی کلمه : منکب
لغت نامه دهخدا
منکب . [ م ُ ک َب ب ] (ع ص ) بر روی درافتاده و سرنگون . (ناظم الاطباء). به روی درافتاده . دمر. دمرو . (یادداشت مرحوم دهخدا).
فرهنگ عمید
۱. (زیست شناسی ) بیخ بازو و کتف، شانه.
۲. ناحیه و کرانۀ چیزی.
۲. ناحیه و کرانۀ چیزی.
فرهنگ معین
(مَ کِ ) [ ع . ] (اِ. ) ۱ - محل اتصال بازو و کتف . ۲ - دوش ، کتف . ج . مناکب .
فرهنگ فارسی
بیخ بازو و کتف، شانه، ناحیه وکرانه چیزی، مناکب جمع
( اسم ) ۱ - محل اتصال بازو و کتف . ۲ - دوش کتف : [ و صدر و منکب زمانه به ردای احسان و وشاح انعام ایشان متحلی ... ] ( کلیله . مصحح مینوی . ۴۱۹ ) جمع : مناکب .
بر روی در افتاده و سرنگون . بر وی در افتاده . دمر .
( اسم ) ۱ - محل اتصال بازو و کتف . ۲ - دوش کتف : [ و صدر و منکب زمانه به ردای احسان و وشاح انعام ایشان متحلی ... ] ( کلیله . مصحح مینوی . ۴۱۹ ) جمع : مناکب .
بر روی در افتاده و سرنگون . بر وی در افتاده . دمر .
