معانی کلمه : منوب
لغت نامه دهخدا
منوب . [ م َ ] (اِخ ) شهرکی است خرم و آبادان [ به خوزستان ] با نعمت بسیار و کشت و برز. (حدود العالم ).
فرهنگ عمید
کسی که دیگری در امری نیابت و جانشینی او را عهده دار شده، منوب عنه.
فرهنگ معین
(مَ ) [ ع . ] (اِمف . ) کسی که در کاری نایب و جانشین دیگری شده .
فرهنگ فارسی
منوب عنه: کسی که دیگری درامری نیابت وجانشینی اوراعهده دارشده
( اسم ) کسی که در کاری نایب و جانشین دیگری شده .
( اسم ) کسی که در کاری نایب و جانشین دیگری شده .
