معانی کلمه : منهم
لغت نامه دهخدا
منهم. [ م ُ هََ م م ]( ع ص ) پیه گداخته. ( آنندراج ). گداخته شده مانند پیه و جز آن. ( ناظم الاطباء ). گداخته ( پیه و تگرگ و برف وجز آن ). آب شده. ( از یادداشت مرحوم دهخدا ). || پیرشونده. ( آنندراج ). پیرشده. ( ناظم الاطباء ).
فرهنگ فارسی
۱ - از آنها ( جمع مذکر ) از ایشان : ...... و منهم سرهنگ اهل اعیان ... ابوحفص عمر بن الخطاب ...
پیه گداخته پیر شونده
پیه گداخته پیر شونده
