معانی کلمه : منقد
لغت نامه دهخدا
منقد. [ م ُ ن َق ْ ق ِ ] (از ع ، ص ) نعت فاعلی از مصدر برساخته ٔ تنقید. رجوع به تنقید شود.
منقد. [ م ُ ق َدد ] (ع ص ) بریده و شکافته گردیده . (آنندراج ) (ازمنتهی الارب ) (از اقرب الموارد). شکافته شده و به درازا بریده شده . (ناظم الاطباء). رجوع به انقداد شود.
فرهنگ فارسی
( اسم ) لغتی است نادرست بجای منتقد و ناقد جمع : منقدین
بریده و شکافته گردیده . شکافته شده و به درازا بریده شده .
بریده و شکافته گردیده . شکافته شده و به درازا بریده شده .
مترادف و متضاد
fauthorltfinder (اسم)
عیب جو، خرده گیر، منقد
critic (اسم)
نقاد، منقد، نقدگر، کارشناس، نکوهشگر، سخن سنج، انتقاد کننده
