معانی کلمه : منقح
لغت نامه دهخدا
منقح . [ م ُ ن َق ْ ق ِ ] (ع ص ) بیرون آورنده ٔ مغز از استخوان . (آنندراج ). آنکه مغز از استخوان بیرون می آورد. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). || آنکه پاک می کند تنه ٔ درخت را از شاخه های ریز و شعر را از سخن رکیک . (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ). رجوع به تنقیح شود.
فرهنگ عمید
۱. ویژگی کلام پاکیزه، کلام اصلاح شده و پاکیزه شده از عیب ونقص.
۲. [قدیمی] پاک شده.
۲. [قدیمی] پاک شده.
فرهنگ معین
(مُ نَ قَّ ) [ ع . ] (اِمف . ) پاک کرده شده ، کلام اصلاح شده .
فرهنگ فارسی
پاک کرده شده، کلام پاکیزه، کلام اصلاح شده وپاکیزه شده ازعیب ونقص
( اسم ) ۱ - پاک کننده . ۲ - اصلاح کننده تهذیب کننده .
بیرون آورنده مغز از استخوان مغز از استخوان بیرون می آورد .
( اسم ) ۱ - پاک کننده . ۲ - اصلاح کننده تهذیب کننده .
بیرون آورنده مغز از استخوان مغز از استخوان بیرون می آورد .
مترادف و متضاد
۱. اصلاحشده، تصحیحشده، تهذیب شده
۲. پاک، تمیز، صافی، طاهر، طیب، نظیف
