معانی کلمه : منقاد
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
مطیع، فرمان بردار.
فرهنگ معین
(مُ ) [ ع . ] (اِمف . ) مطیع ، فرمان بردار.
فرهنگ فارسی
( اسم صفت ) فرمانبردار مطیع .
نول مرغان . یا آله که بدان زر و سیم را سره کنند . ابزاری که بدان زر و سیم را سره کنند .
نول مرغان . یا آله که بدان زر و سیم را سره کنند . ابزاری که بدان زر و سیم را سره کنند .
مترادف و متضاد
تابع، وابسته
تسلیم، رام، رهوار، فرمانبردار، مطیع ≠ نافرمان، یاغی، سرکش
۱. تسلیم، رام، رهوار، فرمانبردار، مطیع
۲. تابع، وابسته ≠ نافرمان، یاغی، سرکش
