معانی کلمه : منفذ
لغت نامه دهخدا
منفذ. [ م ُ ن َف ْ ف ِ ] (ع ص ) (در طب قدیم ) هر چیز که تأثیر دوا یا غذایی را تسریع کند. (یادداشت مرحوم دهخدا).
منفذ. [ م ُ ف ِ ] (ع ص ) آنکه می گذراند و آنکه داخل می کند و درمی آید. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب ). رجوع به انفاذ شود.
فرهنگ عمید
۱. محل نفوذ، راه، محل گذشتن.
۲. پنجره.
۳. سوراخ.
۲. پنجره.
۳. سوراخ.
فرهنگ معین
(مَ فَ ) [ ع . ] (اِ. ) ۱ - راه ، محل نفوذ. ۲ - سوراخ . ج . منافذ.
فرهنگ فارسی
پنجره
محل نفوذ، راه، محل گذشتن، پنجره، سوراخ، منافذ جمع
( اسم ) موضع نفوذ چیزی جمع : منافذ. توضیح در عربی بکسر فائ ولی در تداول فارسی بفتح فائ تلفظ شود .
آنکه می گذارند و آنکه داخل می کند . و در می آید .
( اسم ) موضع نفوذ چیزی جمع : منافذ. توضیح در عربی بکسر فائ ولی در تداول فارسی بفتح فائ تلفظ شود .
آنکه می گذارند و آنکه داخل می کند . و در می آید .
مترادف و متضاد
ترک، ثقبه، خللوفرج، رخنه، روزن، روزنه، سوراخ، شکاف، مجرا
۱. ترک، ثقبه، خللوفرج، رخنه، روزن، روزنه، سوراخ، شکاف، مجرا
۲. پنجره
