معانی کلمه : منظمی
لغت نامه دهخدا
منظمی. [ م ُ ن َظْ ظَ ]( حامص ) منظم بودن. مرتب بودن. بسامانی :
چون غرفات هشت خلد، نه درت از مرتبی
چون طبقات نه فلک ، شش سویت از منظمی.
چون غرفات هشت خلد، نه درت از مرتبی
چون طبقات نه فلک ، شش سویت از منظمی.
فرهنگ فارسی
منظم بودن . مرتب بودن .
