معانی کلمه : منصف
لغت نامه دهخدا
منصف . [ م ِ / م َ ص َ ] (ع ص ، اِ) چاکر. ج ، مناصف . (منتهی الارب ) (از آنندراج ). خدمتگار. (مهذب الاسماء) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
فرهنگ عمید
داددهنده؛ آنکه به عدلوداد رفتار کند.
داد دهنده، آن که به عدل وداد رفتار کند.
دو نیمه کننده.
دو نیمه کننده.
فرهنگ معین
(مُ ص ) [ ع . ] (اِ فا. ) انصاف دهنده ، عادل .
فرهنگ فارسی
انصاف دهنده، داد دهنده
دو نیمه کننده .
نیمه راه . یا منصف القوس والوتر محل نصف کردن آن دو .
دو نیمه کننده .
نیمه راه . یا منصف القوس والوتر محل نصف کردن آن دو .
فرهنگ اسم ها
اسم: منصف (پسر) (عربی) (تلفظ: monsef) (فارسی: منصف) (انگلیسی: monsef)
معنی: دارای انصاف، با انصاف، عادل
معنی: دارای انصاف، با انصاف، عادل
مترادف و متضاد
نیمساز
منصفالزاویه
دونیمهکننده
حقبین، دادگر، عادل
انصافدار، باانصاف، بامروت ≠ بیانصاف
۱. نیمساز
۲. منصفالزاویه
۳. دونیمهکننده
۱. انصافدار، باانصاف، بامروت
۲. حقبین، دادگر، عادل ≠ بیانصاف
۳. بینظر
۴. آزرمجو
فرهنگ فارسی ساره
دادمند، دادور
