معانی کلمه : منسجم
لغت نامه دهخدا
منسجم. [ م ُ س َ ج ِ ] ( ع ص ) آب و اشک روان شونده. ( غیاث ) ( آنندراج ) ( از اقرب الموارد ). رجوع به انسجام شود. || منتظم ( در کلام ). ( یادداشت مرحوم دهخدا ).
فرهنگ عمید
بانظم و درست، خالی از تعقید و تکلف.
فرهنگ معین
(مُ سَ جِ ) [ ع . ] (ص . ) همآهنگ ، سازگار، بانظم .
فرهنگ فارسی
دارای انسجام
دارای انسجام، محکم و یکپارچه، سخن دارای نظم و استحکام
( اسم ) ۱ - آب ریخته شونده ۲ - کم با نظم .
جملات نمونه
منسجم بودن
to cohere, to be coherent, to be consistent, to be well-wrought
مترادف و متضاد
هماهنگ
انسجامیافته، باانسجام، ساختاریافته، پیوسته، سیستماتیک، مدون، نظاممند، یکپارچه ≠ غیرمنسجم
فرهنگستان زبان و ادب
{cohesive} [زبان شناسی] دارای انسجام
