منزعج. [ م ُ زَ ع ِ ] ( ع ص ) بی آرام. ( ناظم الاطباء ). پریشان. مضطرب. ناراحت.- منزعج شدن ؛ پریشان شدن. مضطرب شدن. ناراحت شدن : اگر خود را مجرم دانستی... لابد منزعج و مستشعر شدی. ( مرزبان نامه چ قزوینی ص 242 ). اهل شهود دایم و سماع متواتر حال شهود و سماع خطاب غریب و عجیب ننماید لاجرم از آن منزعج نشوند. ( مصباح الهدایه چ همایی ص 191 ).- منزعج گردیدن ؛ منزعج شدن : نفس همواره از کسی که بر عکس مراد ا...
بی آرام و پریشان و رانده شده ( اسم ) پریشان ناراحت بی آرام : [ واین ضعیف مصنف ترجمه ابوالشرف ناصح ... بوقتی که از وطن خویش بسبب حوادث روزگار منزعج بود و باصفهان مقیم ... ] ( ترجمه تاریخ یمینی . مصحح دکتر شعار . نسخه ماشینی ۱۲۷ )