معانی کلمه : مندک
لغت نامه دهخدا
مندک . [ م ُ دَک ک ] (ع ص ) جای برابر و هموار. (آنندراج ) (از منتهی الارب ) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). رجوع به مدخل قبل شود.
فرهنگ عمید
۱. پست.
۲. کم، اندک.
۳. کاسد، کساد کالا.
۲. کم، اندک.
۳. کاسد، کساد کالا.
فرهنگ معین
(مُ دَ ) [ ع . ] (اِمف . ) ۱ - برابر و هموار گردیده (مکان )، ویران شده ، منهدم گشته . ۲ - در فارسی : نابود. ۳ - مجاب ، مغلوب . ،خسته و ~: (عا. ) خسته و کوفته .
فرهنگ فارسی
( اسم ) ۱ - برابر و هموار گردیده ( مکان ) ویران شده منهدم گشته . ۲ - نابود . ۳ - مجاب مغلوب . یا خسته و مندک . خسته و کوفته .
کساد و ناروایی متاع و کالا باشد . کسادی و ناروایی اسباب و کالا باشد .
کساد و ناروایی متاع و کالا باشد . کسادی و ناروایی اسباب و کالا باشد .
