معانی کلمه : منجس
لغت نامه دهخدا
منجس . [ م َ ج َ ] (ع اِ) پوست کوچک که بر شکاف و بریدگی زه نهند. (از اقرب الموارد).
فرهنگ معین
(مُ نَ جَّ ) [ ع . ] (اِمف . ) نجس کرده شده .

منجس . [ م َ ج َ ] (ع اِ) پوست کوچک که بر شکاف و بریدگی زه نهند. (از اقرب الموارد).