معانی کلمه : منبج
لغت نامه دهخدا
منبج . [ مُم ْ ب َ ج ج ] (ع ص ) ستور فربه و فراخ تهیگاه از خوردن گیاه . (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
منبج . [ مِم ْ ب َ ] (ع ص ) آنکه گوید آنچه نکند. (منتهی الارب ) (آنندراج ). آنکه گوید و قول دهد هر آنچه نکند. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
شهر کیست اندر بیابان استوار شهری بوده از اقلیم چهارم در میان حلب و فرات که آن را انوشیروان دادگر بنا کرده . در شاهد آمده که انوشیروان در آن سرزمین با قیصر روم محاربه کرده و او را شکست داد و براند و بر زبان راند من به یعنی من بهتر و بفرمود در همان زمین شهری بساختند و نام آن را من به نهادند .
