معانی کلمه : مناص
لغت نامه دهخدا
مناص . [ م َ ناص ص ] (ع اِ) ج ِ مِنَصَّه . تختهای عروسان . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) (از اقرب الموارد). رجوع به منصه شود.
فرهنگ عمید
فرار، گریز.
فرهنگ معین
(مَ ) [ ع . ] ۱ - (مص ل . ) گریختن . ۲ - (اِ. ) گریزگاه ، پناهگاه .
فرهنگ فارسی
۱ - ( مصدر ) گریختن ۲ - ( اسم ) گریز : [ شک نیست که طریق خلاص و مناص از خصمان بی محابا ما را همین است که بداغ بندگی تو موسوم شویم ... ] ( مرزبان نامه . ۱۳۱۷ ص ۱۷۳ )
جمع منصه تختهای عروسان .
جمع منصه تختهای عروسان .
