معانی کلمه : ممیز
لغت نامه دهخدا
ز ابنای روزگار بخوبی ممیزی
چون در میان لشکر منصور رایتی .
فرهنگ عمید
تمیزدادهشده؛ تشخیصدادهشده.
۱. علامتی به شکل «/».
۲. (اسم، صفت) سانسورکننده.
۳. [قدیمی] تمیزدهنده؛ جداکننده.
۴. [قدیمی] خردمند.
تمیز داده شده، تشخیص داده شده.
۱. علامتی به شکل «/».
۲. (اسم، صفت ) سانسورکننده.
۳. [قدیمی] تمیزدهنده، جداکننده.
۴. [قدیمی] خردمند.
۱. علامتی به شکل «/».
۲. (اسم، صفت ) سانسورکننده.
۳. [قدیمی] تمیزدهنده، جداکننده.
۴. [قدیمی] خردمند.
فرهنگ معین
(مُ مَ یَّ) [ ع . ] (اِمف .) تمیز داده شده .
(مُ مَ یِّ) [ ع . ] (اِفا.) 1 - جدا کننده ، تمیز دهنده . 2 - ارزیاب مالیات ، تشخیص دهندة مالیات .
(مُ مَ یَّ ) [ ع . ] (اِمف . ) تمیز داده شده .
(مُ مَ یِّ ) [ ع . ] (اِفا. ) ۱ - جدا کننده ، تمیز دهنده . ۲ - ارزیاب مالیات ، تشخیص دهندة مالیات .
(مُ مَ یِّ ) [ ع . ] (اِفا. ) ۱ - جدا کننده ، تمیز دهنده . ۲ - ارزیاب مالیات ، تشخیص دهندة مالیات .
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
دانشنامه عمومی
گویش مازنی
انگور خشک شده – مویز
/mamiz/ انگور خشک شده – مویز
مترادف و متضاد
اسم
شاخص، مشخص
آگاه، دانا
ارزیاب، شناسا، مفتش، مقوم
۱. ارزیاب، شناسا، مفتش، مقوم
۲. شاخص، مشخص
۳. آگاه، دانا
