معانی کلمه : مموه
لغت نامه دهخدا
مموه . [ م ُ م َوْ وِه ْ ] (ع ص ) آنکه قول وی آمیخته از راست و دروغ باشد. (ناظم الاطباء).
- حکیم مموه ؛ حکیمی که سفسطه میکند.
|| آنکه زراندودو یا سیم اندود میکند. (ناظم الاطباء). || تلبیس کننده . (ناظم الاطباء). مردم فریب . (یادداشت مرحوم دهخدا).
فرهنگ عمید
۱. زراندود یا سیم اندودشده.
۲. آنچه ظاهرش خوب و باطنش بد باشد، دروغین.
۲. آنچه ظاهرش خوب و باطنش بد باشد، دروغین.
فرهنگ معین
(مُ مَ وَّ ) [ ع . ] (اِمف . ) ۱ - زراندود، آب زر داده . ۲ - خوش ظاهر و بد باطن .
فرهنگ فارسی
( اسم ) ۱ - زر اندوده آب زر داده . ۲ - خوش ظاهر و بد باطن . ۳ - دروغ راست نما : [ ملک گفت : می خواهی تا ما را ملک تلقین کنی و کفایت مموه و مزور خود بر مردمان عرض دهی ? ] ( کلیله . مصحح مینوی ۳۸۳ )
آنکه قول وی آمیخته از راست و دروغ باشد . حکیم مموه حکیمی که سفسطه می کند . یا آنکه زر اندود و یا سیم اندود می کند .
آنکه قول وی آمیخته از راست و دروغ باشد . حکیم مموه حکیمی که سفسطه می کند . یا آنکه زر اندود و یا سیم اندود می کند .
