معانی کلمه : ممثل
لغت نامه دهخدا
ممثل . [ م ُ ث ِ ] (ع ص ) آنکه قصاص می کند. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). رجوع به امثال شود.
فرهنگ عمید
همانند، هم اندازه.
فرهنگ معین
(مُ مَ ثَّ ) [ ع . ] (اِمف . ) مثل زده شده ، مجسم شده .
فرهنگ فارسی
مثل زده شده، آنچه که بوسیله مثل زدن ونمونه نشان دادن درنظرکسی مجسم ونمایان شده باشد
( اسم ) جرمی است کروی که دو سطح متوازی بر آن محیط باشند و مرکز آنها مرکز عالم است و منطقه آن در سطح منطقه البروج و قطبین آن عالم است ( کشاف اصطلاحات ) یا فلک ممثل . منطقه فلک ممثل ( تسمیه حال باسم محل ) ( کشاف اصطلاحات )
( اسم ) جرمی است کروی که دو سطح متوازی بر آن محیط باشند و مرکز آنها مرکز عالم است و منطقه آن در سطح منطقه البروج و قطبین آن عالم است ( کشاف اصطلاحات ) یا فلک ممثل . منطقه فلک ممثل ( تسمیه حال باسم محل ) ( کشاف اصطلاحات )
