کلماتور
وارد شوید
صفحه اصلی
محفل
گنجینه شعر
فرهنگ لغات
ساز و آواز
استودیو
بازی
منو
وارد شوید
معانی کلمه : ممانعت کردن
تلفظ بین المللی :
/mˌomɑnˈeʔat kˈardan/
تلفظ :
[m,omAn'e?at k'aRdan]
پیمایش سریع
فرهنگ فارسی
مترادف و متضاد
فرهنگ فارسی ساره
کلمات مرتبط
رفع ممانعت کردن
مجامعت کردن
مراجعت کردن
مشایعت کردن
ایجاد مانع کردن
به مانعی برخورد کردن
دچار مانع کردن
مانع جلو راهایجاد کردن
مانع شدن یاایجاد مانع کردن
فرهنگ فارسی
مترادف و متضاد
فرهنگ فارسی ساره
فرهنگ فارسی
( مصدر ) جلوگیری کردن از کاری بازداشتن .
مترادف و متضاد
این معنی را بیشتر بخوانید
باز داشتن، جلوگیری کردن، منع کردن
curb (فعل)فرو نشاندن، محدود کردن، ممانعت کردن، تحت کنترل دراوردن، محکم مهارکردن، دارای دیواره یا حایل کردنforbid (فعل)قدغن کردن، باز داشتن، ممنوع ساختن، منع کردن، اجازه ندادن، ممانعت کردنinterdict (فعل)قدغن کردن، باز داشتن، رد کردن، اجازه ندادن، ممانعت کردن، ممنوع کردن، محجور کردن، نهی کردنprevent (فعل)باز داشتن، جلوگیری کردن، مانع شدن، منع کردن، ممانعت کردن...
فرهنگ فارسی ساره
بازداشتن، جلوگیری کردن
کلمات مرتبط
رفع ممانعت کردن
مجامعت کردن
مراجعت کردن
مشایعت کردن
ایجاد مانع کردن
به مانعی برخورد کردن
دچار مانع کردن
مانع جلو راهایجاد کردن
مانع شدن یاایجاد مانع کردن
نظرات