معانی کلمه : ملتهب
لغت نامه دهخدا
ملتهب . [ م ُ ت َ هَِ ] (اِخ ) قیقاوس (از جمله صور کواکب ). (نفایس الفنون ). نام دیگر صورت قیقاوس است . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). و رجوع به قیقاوس شود.
فرهنگ عمید
ویژگی آتش زبانه کشنده، شعله ور، فروزان.
فرهنگ معین
(مُ تَ هِ ) [ ع . ] (اِ. ) (اِفا. ) شعله ور، سوزان ، دارای التهاب .
دانشنامه آزاد فارسی
ملتهب (اخترشناسی)
رجوع شود به:قیفاووس
رجوع شود به:قیفاووس
wikijoo: ملتهب
فرهنگ فارسی
آتش زبانه کشنده، شعله ور، فروزان
( اسم ) ۱ - زبانه کشنده شعله ور : [ ناگاه از در او باز آمد او را بدان صفت مضطرب و در آتش اندوه ملتهب یافت ... ] ( مرزبان نامه .۱۳۱۷.ص ۲ ) ۱۳٠ - فروزان . یا کوکب ملتهب ( اسم ) قیفاوس
قیقاوس ( از جمله سور کواکب ) نام دیگر صورت قیقاوس است .
( اسم ) ۱ - زبانه کشنده شعله ور : [ ناگاه از در او باز آمد او را بدان صفت مضطرب و در آتش اندوه ملتهب یافت ... ] ( مرزبان نامه .۱۳۱۷.ص ۲ ) ۱۳٠ - فروزان . یا کوکب ملتهب ( اسم ) قیفاوس
قیقاوس ( از جمله سور کواکب ) نام دیگر صورت قیقاوس است .
مترادف و متضاد
برافروخته
شعلهور، مشتعل
پرالتهاب، سوزان، سوزنده
۱. پرالتهاب، سوزان، سوزنده
۲. شعلهور، مشتعل
fervent (صفت)
با حرارت، ملتهب، باحمیت، پرشور وشعف
فرهنگ فارسی ساره
برافروخته
