معانی کلمه : ملازم
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. کسی که همیشه با کس دیگر باشد، همراه، نوکر.
۲. چیزی که همیشه پیوسته به چیز دیگر باشد.
۲. چیزی که همیشه پیوسته به چیز دیگر باشد.
فرهنگ معین
(مُ زِ ) [ ع . ] (اِفا. ) ۱ - همراه ، نوکر. ۲ - ثابت قدم . ج . ملازمان .
فرهنگ فارسی
کسی که همیشه باکس دیگرباشد، همراه، نوکر، چیزی که همیشه پیوسته به چیزدیگرباشد
( اسم ) ۱ - کسی یاچیزی که همواره نزد دیگری باشد : [ ... و امیر سعید برلاس را ملازم امیر زاده رستم گردانید ] ( ظفرنامه یزدی . چا . امیر کبیر ۲ ) ۴۱۶:۲ - همیشه باشنده در جایی . ۳ - همراه . ۴ - نوکر خدمتکار . ۵ - مواظب جمع : ملازمین .
( اسم ) ۱ - کسی یاچیزی که همواره نزد دیگری باشد : [ ... و امیر سعید برلاس را ملازم امیر زاده رستم گردانید ] ( ظفرنامه یزدی . چا . امیر کبیر ۲ ) ۴۱۶:۲ - همیشه باشنده در جایی . ۳ - همراه . ۴ - نوکر خدمتکار . ۵ - مواظب جمع : ملازمین .
مترادف و متضاد
لازمه، ملتزم
متلازم، ملازمه
مراقبت، مواظبت
دمخور، همدم، همراه، همنشین
خدمتکار، فراش، گماشته، نوکر
۱. دمخور، همدم، همراه، همنشین
۲. خدمتکار، فراش، گماشته، نوکر
۳. لازمه، ملتزم
۴. متلازم، ملازمه
۵. مراقبت، مواظبت
