معانی کلمه : ملا
لغت نامه دهخدا
ملا. [ م ِ ] (ع اِ) مدت زندگی . ج ، اَملاء ودر لسان ، مَلا ضبط شده است . (از ذیل اقرب الموارد).
ملا. [ م َ ] (ع اِ) ج ِ مَلاة. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از ذیل اقرب الموارد). رجوع به ملاة شود.
فرهنگ عمید
۱. = ملٲ
۲. (قید) آشکارا.
۱. آخوند.
۲. (صفت) [مجاز] درسخوانده؛ باسواد.
۳. [منسوخ] مکتبدار؛ معلم.
محل اجتماع گروهی از مردم.
〈 ملٲ اعلی: [قدیمی]
۱. فرشتگان در عالم بالا.
۲. [مجاز] عالم ارواح مجرده؛ عالم بالا.
فرهنگ معین
(مَ لَ) [ ع . ] (اِ.) 1 - گروه مردم . 2 - اشراف قوم . ؛ ~ عام آشکارا، در حضور مردم . ؛ ~اعلی عالم بالا، جهان فرشتگان .
(مُ لْ لا) (اِ.) 1 - آخوند، باسواد. 2 - روحانی . 3 - مکتب دار، معلم . ؛ ~خور (کن .) چیزی که مورد سوءاستفادة کسی یا جمعی شود. ؛ ~ نصرالدین شخصیتی داستانی دارای رف تاری خنده دار و اغلب طنزآمیز.
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
۱ - ( صفت ) درس خوانده باسواد : [ نیست ممکن که تو ملا ز پی ملا یی سر انبانی دانش همه جا نگشایی . ] ( گل کشتی . تو با . ۲ ) ۴۱۲ - آخوند روحانی معمم [ تو بلکه خواستی بنویسی بعضی از ملا های ما حالا دیگر از فروختن موقوفات دست برداشته بفروش مملکت دست گذاشته اند . ] ( دهخدا . چرند و پرند . ۱۳ )
مدت زندگی . جمع املائ و در لسان ملا ظبط شده است
دانشنامه عمومی
گویش مازنی
۱باسواد ۲آخوند
مترادف و متضاد
مکتبدار
آخوند، روحانی، شیخ
باسواد، تحصیلکرده، درسخوانده، عالم، فاضل ≠ امی، بیسواد، عامی
۱. باسواد، تحصیلکرده، درسخوانده، عالم، فاضل
۲. آخوند، روحانی، شیخ
۳. مکتبدار ≠ امی، بیسواد، عامی
