معانی کلمه : مقیمی
لغت نامه دهخدا
مقیمی. [ م ُ ] ( حامص ) مقیم بودن. اقامت :
بر درگه جبار ترا باد مقیمی
زیرا به از آن در، به جهان هیچ دری نیست.|| دلالی. ( ناظم الاطباء ).
بر درگه جبار ترا باد مقیمی
زیرا به از آن در، به جهان هیچ دری نیست.|| دلالی. ( ناظم الاطباء ).
فرهنگ فارسی
مقیم بودن . اقامت
