معانی کلمه : مقوم
لغت نامه دهخدا
مقوم . [ م ِق ْ وَ ] (ع اِ) چوبی که آن را گیرند در سر آماج . (منتهی الارب ). || چوبی که برزگر آن را گیرد. دسته ٔ چوب آماج . (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد) (از محیط المحیط).
فرهنگ عمید
راستشده.
۱. آنکه کجی چیزی را راست کند؛ راستکننده.
۲. قیمتکننده؛ ارزیاب.
راست شده.
۱. آن که کجی چیزی را راست کند، راست کننده.
۲. قیمت کننده، ارزیاب.
۱. آن که کجی چیزی را راست کند، راست کننده.
۲. قیمت کننده، ارزیاب.
فرهنگ معین
(مُ قَ وِّ ) [ ع . ] (اِفا. ) ۱ - آن که کجی چیزی را راست کند. ۲ - ارزیاب ، قیمت کننده .
فرهنگ فارسی
( اسم ) ۱ - راست کننده قایم کننده : [ هر فصلی از این فصول مقوم نوعی باشد که در تحت جنس آن بود ] ( اساس الاقتباس . ۲ ) ۳٠ - قیمت کننده ارزیابی کننده ارزیاب ۳ - تقویم نویسنده جمع : مقومین .
چوبی که آن را گیرند در سر آماج . یا چوبی که برزگر آن را گیرد .
چوبی که آن را گیرند در سر آماج . یا چوبی که برزگر آن را گیرد .
گویش مازنی
درموسیقی مقوم همان مقام مصطلح در موسیقی مناطق استدر محاوره ...
مترادف و متضاد
۱. ارزیاب، قیمتگذار
۲. تقویمنویس
