مقنع. [ م ُ ن َ ] (ع ص ) فم مقنع، دهان که دندان آن مایل به درون باشد. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
مقنع. [ م َ ن َ ] (ع ص ) شاهد مقنع؛ گواه عدل بسنده که بس است ذات او یا شهادت او یا حکم او. (منتهی الارب ) (آنندراج ). شاهدی که عادل و بسنده باشد و به گواهی و یا حکم او قناعت کنند. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).ج ، مقانع و ...
فرهنگ عمید
اقناعکننده؛ قانعکننده.
کسی که سروصورت خود را پوشانیده.
اقناع کننده، قانع کننده. کسی که سروصورت خود را پوشانیده.
فرهنگ معین
(مُ قَ نَّ ) [ ع . ] (اِمف . ) ۱ - کسی که سر و صورت خودرا پوشانیده . ۲ - مردی که کلاه خود بر سر نهاده .
دانشنامه آزاد فارسی
مُقَنَّع ( ـ۱۶۱ق)هاشم کازکی مروزی بلخی ، معروف به المقنع، مدعی نبوت و مبارز ملی ایرانی. از یک چشم کور بود و چون بسیار زشت سیما می نمود، سر و روی خود را می پوشاند و از همین روی به المقنع (= نقابدار) شهرت داشت . نخست از سران سپاه ابومسلم بود و پس از مرگ او دعوی پیامبری کرد و مدعی شد به صورت آدم ، نوح، ابراهیم، موسی، عیسی، محمد(ص) و ابومسلم درآمده است. در امور اجتماعی پیرو مزدک بود و به اشتراک اموال ...
فرهنگ فارسی
هشام یا هاشم بن حکیم معروف به مقنع از دهکده ای موسوم به کاوه کیمردان از قرائ مرو پیدا شد که خود را جانشین ابومسلم میدانست گویند چون چهره ای زشت داشت نقابی بر چهره می افکند بهمین سبب او را مقنع لقب دادند و گویند یک چشم او نابینا بود. وی در زمان خلافت المهدی در خراسان قیام کرد ولی سرانجام در سال ۱۶۹ ه.ق . از سپاه خلیفه شکست خورد ولی خود و خانوادهاش را در آتش انداخت تا بدست دشمن نیفتد . پیروان مقنع چ...
دانشنامه عمومی
مُقَنَّع (نام کامل:هاشم بن حکیم مقنع)(درگذشت ۱۶۳ هـ. ق /۷۸۰ م یا بعدتر) رهبر جنبش شورشیان در سُغد و زاده بلخ بود. او از کسانی بود که پس از کشته شدن ابومسلم خراسانی علیه خلافت عباسیان قیام کرد. جاحظ به مقنع لقب «عطا» داده است. با اینکه هدف اصلی او برانداختن خلافت نبود و علیه اسلام در سغد مبارزه می کرد.مقنع به معنای نقابدار است. در تاریخ بخارا آمده است که او برای پوشاندن کور بودن یک چشمش از نقاب است...