معانی کلمه : مقعر
لغت نامه دهخدا
مقعر. [ م ُ ق َع ْ ع ِ ] (ع ص ) رجل مقعر؛ مردی که از بن حلق خود سخن می گوید. || فلان مقعر؛ فلان به عمق امور می رسد. (از اقرب الموارد).
فرهنگ عمید
فرو رفته، گود، دارای عمق.
فرهنگ معین
(مُ قَ عَّ ) [ ع . ] (اِمف . ) گود، فرو رفته .
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
گود، فرورفته، دارای عمق، خلاف محدب
۱ - ( اسم ) فرورفته گود عمق دار مقابل محدب ۲ - ( اسم ) گودی . قعر : [ و چنان تصور باید کرد که در مقعر فلک قمر آتش است . ] ( چهارمقاله . ۸ ) یا آیینه مقعر.
رجل مقعر مردی که از بن حلق خود سخن می گوید . یا فلان مقعر فلان به عمق امور می رسد .
۱ - ( اسم ) فرورفته گود عمق دار مقابل محدب ۲ - ( اسم ) گودی . قعر : [ و چنان تصور باید کرد که در مقعر فلک قمر آتش است . ] ( چهارمقاله . ۸ ) یا آیینه مقعر.
رجل مقعر مردی که از بن حلق خود سخن می گوید . یا فلان مقعر فلان به عمق امور می رسد .
دانشنامه عمومی
مقعر یا کاو به نوعی منحنی گفته می شود که انحنای آن به طرف داخل است (بر خلاف منحنی محدب یا کوژ).
عدسی، لنزی دارای سطح مقعر
آینه خمیده
مقعر ممکن است به یکی از موارد زیر اشاره داشته باشد:
عدسی، لنزی دارای سطح مقعر
آینه خمیده
مقعر ممکن است به یکی از موارد زیر اشاره داشته باشد:
wiki: مقعر
مترادف و متضاد
فرورفته، کاو، گود ≠ محدب
۱. فرورفته، کاو، گود ≠ محدب
۲. عمقدار، عمیق
