معانی کلمه : مقطوع
لغت نامه دهخدا
مقطوع . [ م َ ] (اِخ ) دهی از دهستان جراحی است که در بخش شادگان شهرستان خرمشهر واقع است و 110 تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ، ج 6).
فرهنگ عمید
قطع شده، بریده شده، گسیخته شده.
فرهنگ معین
(مَ ) [ ع . ] (اِمف . ) بریده ، قطع شده .
فرهنگ فارسی
مترادف و متضاد
قطعی، معین، ثابت، طیشده
قطعشده، بریده ≠ غیرمقطوع
۱. قطعشده، بریده
۲. قطعی، معین، ثابت، طیشده ≠ غیرمقطوع
fixed (صفت)
معین، مقرر، ثابت، پا بر جا، جایگیر، مقطوع، ماندنی
