معانی کلمه : مقطعه
لغت نامه دهخدا
مقطعة. [ م َ طَ ع َ ] (ع اِ) الصوم مقطعة للنکاح ؛ یعنی روزه مانع آرامش با زن و سبب قطع آن است . (منتهی الارب )؛ روزه مانع جماع است و سبب قطع آن . (ناظم الاطباء). گویند: الهجر مقطعة للود؛ یعنی هجران موجب قطع دوستی است . (از اقرب الموارد). || محل قطع. (از اقرب الموارد).
فرهنگ فارسی
( اسم ) مونث مقطع ۱ - بریده شده . ۲ - پاره پاره شده . ۳ - تقطیع شده . ۴ - شعر کوتاه قطعه جمع : مقطعات .
دستار بزرگ یا عام است . دستار و دستار بزرگ .
دستار بزرگ یا عام است . دستار و دستار بزرگ .
