معانی کلمه : مقطر
لغت نامه دهخدا
مقطر. [ م ِ طَ ] (ع اِ) بوی سوز. مِقْطَرة. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). مجمرة. ج ، مقاطر. (از اقرب الموارد).
فرهنگ عمید
۱. (شیمی ) تقطیر شده.
۲. [قدیمی] قطره قطره چکیده.
۲. [قدیمی] قطره قطره چکیده.
فرهنگ معین
(مُ قَ طَّ ) [ ع . ] ۱ - (اِمف . ) قطره قطره ، چکانیده . ۲ - (ص . ) تقطیر شده .
فرهنگ فارسی
قطره قطره چکانیده شده، تقطیرشده، چکیده
( اسم ) ۱ - قطره قطره چکانیده : [ بانگشت بنمایم ار دو رخانت همی باده ز انگشتم آید مقطر . ] (منصور منطقی . برگزیده شعر . ج ۱.چا.۲ ) ۵۲:۱ - تقطیرشده
بوی سوز . مقطره .
( اسم ) ۱ - قطره قطره چکانیده : [ بانگشت بنمایم ار دو رخانت همی باده ز انگشتم آید مقطر . ] (منصور منطقی . برگزیده شعر . ج ۱.چا.۲ ) ۵۲:۱ - تقطیرشده
بوی سوز . مقطره .
