معانی کلمه : مقتضیات
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. سزاوار، شایسته، مناسب.
۲. لوازم، ضروریات .
۳. اقتضاکننده ها.
۲. لوازم، ضروریات .
۳. اقتضاکننده ها.
فرهنگ معین
( ~.) [ ع . ] (اِمف .) جِ مقتضیه . 1 - خواهش شده ها، طلب شده ها. 2 - لوازم .
( ~.) [ ع . ] (اِفا.) جِ مقتضیه . 1 - اقتضاکننده ها. 2 - شایسته ها. 3 - حاجات ، ضرورت .
( ~. ) [ ع . ] (اِمف . ) جِ مقتضیه . ۱ - خواهش شده ها، طلب شده ها. ۲ - لوازم .
( ~. ) [ ع . ] (اِفا. ) جِ مقتضیه . ۱ - اقتضاکننده ها. ۲ - شایسته ها. ۳ - حاجات ، ضرورت .
( ~. ) [ ع . ] (اِفا. ) جِ مقتضیه . ۱ - اقتضاکننده ها. ۲ - شایسته ها. ۳ - حاجات ، ضرورت .
فرهنگ فارسی
( اسم ) جمع مقتضیه : ۱ - اقتضائ کننده ها. ۲ - شایسته ها . ۳ - حاجات ضرورات .
مترادف و متضاد
ضروریات
حاجات، نیازها
اقتضا کنندهها، مناسبتها
۱. ضروریات
۲. اقتضا کنندهها، مناسبتها
۳. حاجات، نیازها
