معانی کلمه : مقارن
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. با هم پیوسته.
۲. [قدیمی] نزدیک.
۳. [قدیمی] همراه، همدم.
۲. [قدیمی] نزدیک.
۳. [قدیمی] همراه، همدم.
فرهنگ معین
(مُ رِ ) [ ع . ] ۱ - (اِفا. ) رفیق و قرین شونده . ۲ - (ص . ) نزدیک . ۳ - پیوسته ، متصل .
فرهنگ فارسی
مترادف و متضاد
اسم
پیوسته، متصل
حالتتقارن، همزمان
قرین، نزدیک، همدم، یار
۱. حالتتقارن، همزمان
۲. پیوسته، متصل
۳. قرین، نزدیک، همدم، یار
فرهنگ فارسی ساره
همزمان، هم هنگام
