معانی کلمه : مفصل
لغت نامه دهخدا
مفصل . [ م ِ ص َ ] (ع اِ) زبان . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).
مفصل . [ م ُ ف َص ْ ص ِ ] (ع ص ) آنکه بیان می کند و فصل فصل می سازد و جزٔجزء می نماید. (ناظم الاطباء). و رجوع به تفصیل شود.
فرهنگ عمید
۱. [مقابلِ مجمل] با شرح و بسط.
۲. (اسم) [قدیمی] صورت تفصیلی.
محل اتصال دو یا چند استخوان در بدن؛ بند: مفصل آرنج، مفصل مچ، مفصل زانو.
۲. (اسم ) [قدیمی] صورت تفصیلی.
محل اتصال دو یا چند استخوان در بدن، بند: مفصل آرنج، مفصل مچ، مفصل زانو.
فرهنگ معین
(مَ صَ) [ ع . ] (اِ.) بند، محل اتصال دو استخوان . ج . مفاصل .
(مُ فَ صَّ) [ ع . ] (اِمف .) 1 - از هم جدا شده . 2 - با شرح و بسط .
(مُ فَ صَّ ) [ ع . ] (اِمف . ) ۱ - از هم جدا شده . ۲ - با شرح و بسط .
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
محل اتصال دو یا چند استخوان بدن که عملکرد اصلی آن ایجاد حرکت و انعطافپذیری سازۀ بدن است متـ . بند 3
دانشنامه عمومی
گویش اصفهانی
تکیه ای: band
طاری: mefsal / moč
طامه ای: mefsal
طرقی: mefsal
کشه ای: mefsal
نطنزی: mafsal
مترادف و متضاد
بند، پیوندگاه، مفصلها
باتفصیل، بهتفصیل، بشرح، طولانی، مبسوط، مشروح ≠ بهایجاذ، موجز، مجمل، مختصر
فرهنگ فارسی ساره
گسترده، بند، بندگاه، پردامنه، بلند
