معانی کلمه : مفسد
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
آن که موجب ایجاد فساد و تباهی می شود، تبهکار.
فرهنگ معین
(مُ س ) [ ع . ] (اِفا. ) تباه کننده ، فاسد - کننده .
فرهنگ فارسی
فاسدکننده، تباه کننده
( اسم ) فساد کننده تباه کننده : [ چون بمرد آن مرد مفسد در گناه گفت : می بردند تابوتش براه ...] ( منطق الطیر . چا . دکتر گوهرین ۱٠۴ )
( اسم ) فساد کننده تباه کننده : [ چون بمرد آن مرد مفسد در گناه گفت : می بردند تابوتش براه ...] ( منطق الطیر . چا . دکتر گوهرین ۱٠۴ )
دانشنامه عمومی
مترادف و متضاد
بداصل، بدذات، بدگوهر، شرطلب، عیار، غماز، فسادگر، فتنهانگیز، فتنهجو، فسادآفرین، مفتن، مفسدهجو، مفسدهطلب، واقعهطلب ≠ مصلح
فرهنگ فارسی ساره
جلویز
واژه نامه بختیاریکا
دَو شیورن؛ هَمه دَنگِه
