معانی کلمه : مفرغ
لغت نامه دهخدا
مفرغ . [ م ُ رَ ] (ع ص ) رجوع به مُفَرَّغ ، معنی دوم شود.
مفرغ . [ م َ رَ ] (ع اِ) جای ریختن آب . (غیاث ) (آنندراج ). || مفرغ الدلو؛ آنچه به مقدم حوض پیوندد. (از اقرب الموارد).
فرهنگ عمید
ویژگی فلزی که در قالب ریخته شده.
آلیاژ مس و قلع، به رنگ قهوهای روشن که در مجسمهسازی و ریختهگری بهکار میرود.
آلیاژ مس و قلع، به رنگ قهوه ای روشن که در مجسمه سازی و ریخته گری به کار می رود.
ویژگی فلزی که در قالب ریخته شده.
ویژگی فلزی که در قالب ریخته شده.
فرهنگ معین
(مُ فَ رِّ) [ ع . ] (اِفا.) 1 - خالی کننده . 2 - واریز کنندة حساب .
(مِ رَ) (اِ.) ترکیبی است از مس و روی به رنگ های مختلف سرخ ، سرخ کم رنگ و نارنجی ، زودتر از مس ذوب می شود و در مجسمه سازی و ساختن ادوات دیگر مورد استفاده قرار می گیرد.
دانشنامه آزاد فارسی
فرهنگ فارسی
( اسم ) ۱ - خالی کننده . ۲ - واریز کننده حساب .
جای ریختن آب یا آنچه به مقدم حوض پیوندد .
جای ریختن آب یا آنچه به مقدم حوض پیوندد .
