معانی کلمه : مفتول
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. رشتۀ باریک فلزی که مانند نخِ تابیده است.
۲. (صفت ) تابیده شده، تاب داده شده، پیچیده.
۲. (صفت ) تابیده شده، تاب داده شده، پیچیده.
فرهنگ معین
(مَ ) [ ع . ] (اِمف . ) ۱ - تاب داده شده ، تابیده . ۲ - رشته سیم باریک فلزی .
فرهنگ فارسی
تابیده شده، تاب داده شده، پیچیده، درفارسی به معنی رشته باریک فلزی که مانند نخ تابیده است نیزمیگویند
( اسم ) ۱ - تابیده تافته شده تاب داده [ جعد مفتول جان گسل باشد زلف مرغول غول دل باشد . ] (حدیقه .مد.۲ )۳۵۷ - ( اسم ) تاری که از گلابتون و مانند آن سازند . ۳ - رشته باریک و دراز فلزی سیم .
( اسم ) ۱ - تابیده تافته شده تاب داده [ جعد مفتول جان گسل باشد زلف مرغول غول دل باشد . ] (حدیقه .مد.۲ )۳۵۷ - ( اسم ) تاری که از گلابتون و مانند آن سازند . ۳ - رشته باریک و دراز فلزی سیم .
مترادف و متضاد
اسم
سیم، میله
پیچان، تابداده، تابیده، تافته
۱. پیچان، تابداده، تابیده، تافته
۲. سیم، میله
wire (اسم)
سیم، سیم تلگراف، تلگراف، مفتول
