معانی کلمه : معقد
لغت نامه دهخدا
معقد. [ م ُ ع َق ْ ق ِ ] (ع ص ) جادوگر فریبنده . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (از ناظم الاطباء). ساحر به جهت دمیدن او بر گرهها. (از اقرب الموارد).
معقد. [ م ُ ق َ ] (ع ص ) غلیظ. سطبر: زیربای معقد.بدین معنی مُعَقَّد نیز گویند و افصح مُعقَد است . (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). و رجوع به اِعقاد شود.
فرهنگ عمید
۱. [مجاز] سخن پوشیده و غامض، کلامی که تعقید داشته باشد.
۲. [قدیمی] گره دار، گره بسته.
۳. [قدیمی] غلیظ.
۲. [قدیمی] گره دار، گره بسته.
۳. [قدیمی] غلیظ.
فرهنگ معین
(مَ ق ) [ ع . ] (اِ. ) ۱ - جای بستن گره . ۲ - جای بستن پیمان . ۳ - مفصل .
فرهنگ فارسی
گره دار، گره بسته، غلیظ ، سخن پوشیده وغامض، کلامی که تعقیدداشته باشد
( اسم ) ۱ - گره بسته گرهدار . ۲ - سخن پیچیده و غامض . ۳ - غلیظ ستبر
غلیظ سطبر زیر بای معقد
( اسم ) ۱ - گره بسته گرهدار . ۲ - سخن پیچیده و غامض . ۳ - غلیظ ستبر
غلیظ سطبر زیر بای معقد
مترادف و متضاد
بغرنج، پیچیده، سخت، صعب، دشوار، غامض، گرهدار، مبهم، مشکل، معضل، مغلق ≠ ساده
