معانی کلمه : معظم
لغت نامه دهخدا
معظم . [ م ُع َظْ ظَ ] (اِخ ) تورانشاه بن ایوب . رجوع به تورانشاه ملک المعظم شمس الدوله ... و طبقات سلاطین اسلام شود.
معظم . [ م ُ ع َظْ ظَ ] (اِخ ) تورانشاه بن ملک صالح نجم الدین ایوب . رجوع به تورانشاه ملک المعظم و اعلام زرکلی و طبقات سلاطین اسلام شود.
فرهنگ عمید
۱. بزرگ.
۲. [قدیمی] بیشترین قسمت چیزی.
کسی که او را بزرگ میشمارند؛ بزرگشمردهشده.
کسی که او را بزرگ می شمارند، بزرگ شمرده شده.
۱. بزرگ.
۲. [قدیمی] بیشترین قسمت چیزی.
۱. بزرگ.
۲. [قدیمی] بیشترین قسمت چیزی.
فرهنگ معین
(مُ عَ ظَّ) [ ع . ] (اِمف .) بزرگ شمرده شده .
(مُ ظَ) [ ع . ] (اِ.) بزرگ ، قسمت بیشتر چیزی .
(مُ ظَ ) [ ع . ] (اِ. ) بزرگ ، قسمت بیشتر چیزی .
(مُ عَ ظَّ ) [ ع . ] (اِمف . ) بزرگ شمرده شده .
(مُ عَ ظَّ ) [ ع . ] (اِمف . ) بزرگ شمرده شده .
فرهنگ فارسی
فرهنگ اسم ها
(تلفظ: moeazzam) (عربی) بزرگ داشته شده ، بزرگوار .
اسم: معظم (پسر) (عربی) (تلفظ: moeazzam) (فارسی: معظم) (انگلیسی: moeazzam)
معنی: بزرگ داشته شده، بزرگوار
معنی: بزرگ داشته شده، بزرگوار
مترادف و متضاد
بزرگ، سترگ، کلان
گرانقدر، معز، بزرگوار
