معانی کلمه : معتدل
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
۱. راست، مستقیم.
۲. برابر.
۳. میانه.
۴. میانه رو.
۲. برابر.
۳. میانه.
۴. میانه رو.
فرهنگ معین
(مُ تَ دِ ) [ ع . ] (اِفا. ) میانه ، میانه رو، راست ، برابر.
فرهنگ فارسی
کوکشده براساس نظامی غیر از نظام کوک خالص
راست، مستقیم ، برابر ، میانه، میانه رو
( اسم و صفت ) .۱ - میانه رو میانه . ۲- راست مستقیم . ۳ - بیتی باشد که عروض مستفعلن باشد ضرب هم مستفعلن باشد و اگر مفعولن باشد ضرب نیز مفعولن بود .
( اسم و صفت ) .۱ - میانه رو میانه . ۲- راست مستقیم . ۳ - بیتی باشد که عروض مستفعلن باشد ضرب هم مستفعلن باشد و اگر مفعولن باشد ضرب نیز مفعولن بود .
گویش مازنی
میان
مترادف و متضاد
میان
معتدله
دارای اعتدال
راست، مستقیم
آرام، ملایم، میانهرو، نرمخو ≠ تندرو
۱. آرام، ملایم، میانهرو، نرمخو
۲. معتدله
۳. دارای اعتدال
۴. راست، مستقیم ≠ تندرو
۵. کج، کژ
فرهنگ فارسی ساره
میان
فرهنگستان زبان و ادب
{tempered} [موسیقی] کوک شده براساس نظامی غیر از نظام کوک خالص
