معانی کلمه : معاضد
لغت نامه دهخدا
معاضد. [ م َ ض ِ ](ع اِ) ج ِ مِعضَد به معنی بازوبند. (آنندراج ). ج ِ معضد. (ناظم الاطباء) (یادداشت به خط مرحوم دهخدا) : وللاناث مالهن من المداری والأکالیل و الاسورة... و المعاضد. (الجماهر ص 22). و رجوع به معضد شود.
فرهنگ عمید
یاری کننده، هم بازو، یارویاور.
فرهنگ معین
(مُ ض ) [ ع . ] (اِفا. ) یاری کننده ، کمک - کننده .
فرهنگ فارسی
یاری کننده، همبازو، یارویاور
( اسم ) یاری کننده کمک کننده : سلجوقیان ... سروران ایشان بخلیفه نوشتند که مابندگان آل سلجوق ... هواخواه دولت عباسی مطواع و معاضد اسلام ... هستیم .
( اسم ) یاری کننده کمک کننده : سلجوقیان ... سروران ایشان بخلیفه نوشتند که مابندگان آل سلجوق ... هواخواه دولت عباسی مطواع و معاضد اسلام ... هستیم .
مترادف و متضاد
پشتیبان، پناه، حامی، کمک، معاون، معین، یار، یاور
