معانی کلمه : مضغ
لغت نامه دهخدا
مضغ. [ م ُ ض َ ] (ع اِ) ج ِ مُضغَة. (دهار) (آنندراج ) (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد).
مضغ. [ م ُ ض َ / م ُض ْ ض َ ] (ع اِ) مضغ الامور؛ کارهای خرد و حقیر. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از محیط المحیط) (از اقرب الموارد).
فرهنگ عمید
جویدن و نرم کردن غذا در دهان، خاییدن.
فرهنگ فارسی
جویدن ونرم کردن غذادردهان، خاییدن
( مصدر ) آسیا کردن غذا در زیر دندان جویدن خاییدن .
خائیدن جویدن
( مصدر ) آسیا کردن غذا در زیر دندان جویدن خاییدن .
خائیدن جویدن
