معانی کلمه : مصدق
لغت نامه دهخدا
مصدق . [ م َ دَ ] (ع اِ) مِصْدَق . (ناظم الاطباء). رجوع به مِصْدَق شود.
فرهنگ عمید
۱. تصدیقکننده.
۲. باورکننده.
۱. تصدیقشده؛ گواهیشده.
۲. باورکردهشده.
۱. تصدیق شده، گواهی شده.
۲. باور کرده شده.
۱. تصدیق کننده.
۲. باورکننده.
۲. باور کرده شده.
۱. تصدیق کننده.
۲. باورکننده.
فرهنگ معین
(مُ صَ دَّ) [ ع . ] (اِمف .) 1 - شخصی که گفتار او را راست دانند. 2 - تصدیق شده ، گواهی شده .
(مُ صَ دِّ) [ ع . ] (اِفا.) 1 - کسی که شخصی یا شیئی را تصدیق کند، راستگو دارنده . مق . مکذب . 2 - آن چه که موجب تصدیق گردد، مؤید. 3 - باور کننده . 4 - مقوم ، ارزیاب . ج . مصدقین .
فرهنگ فارسی
دانشنامه عمومی
مصدق (استان شلف). مصدق (به عربی: مصدق) یک شهرداری در الجزایر است که در استان الشلف واقع شده است. مصدق ۵٬۴۹۶ نفر جمعیت دارد.
فهرست شهرهای الجزایر
فهرست شهرهای الجزایر
wiki: مصدق (استان شلف)
فرهنگ اسم ها
(تلفظ: mosaddeq) (عربی) گواهی دهنده به درستی کسی یا چیزی ؛ (در حقوق) آن که از طرف اصحاب دعوا انتخاب میشود تا اظهار نظر یا شهادت او از ماوقع برای طرفین حجت باشد ؛ (در فقه) مأمور وصول زکات ؛ (در اعلام) دکتر محمد مصدق از مردان سیاسی ایران (معاصر) و عامل ملی شدن صنعت نفت.
مترادف و متضاد
arbiter (اسم)
داور، حکم، قاضی، مصدق، منصف
