معانی کلمه : مصالحه
لغت نامه دهخدا
مصالحة. [ م ُ ل َ ح َ ] (ع مص ) همدیگر آشتی کردن . صلح . (منتهی الارب ). آشتی کردن با یکدیگر. صلح کردن . || همدیگر نیکویی کردن . (منتهی الارب ). و رجوع به صلح و مصالحه و مصالحت شود.
فرهنگ عمید
با هم صلح کردن، آشتی کردن، سازش کردن.
فرهنگ معین
(مُ لَ حَ یاحِ ) [ ع . مصالحة ] (اِمص . ) آشتی ، صلح .
فرهنگ فارسی
مترادف و متضاد
آشتی، سازش، صلح ≠ دعوا، مکابره
آشتی کردن، سازش کردن، صلح کردن
۱. آشتی، سازش، صلح
۲. آشتی کردن، سازش کردن، صلح کردن ≠ دعوا، مکابره
فرهنگ فارسی ساره
سازش
