معانی کلمه : مشکوک
لغت نامه دهخدا
فرهنگ عمید
آن که یا آنچه در مورد آن به گمان بیفتند، مبهم، چیزی که دربارۀ آن شک پیدا شده، آنچه مورد شک باشد.
فرهنگ معین
(مَ ) [ ع . ] (اِمف . ) آنچه مورد شک باشد، نامعلوم .
فرهنگ فارسی
گمان کرده شده ومبهم، چیزی که درباره آن شک پیداشده، آنچه موردشک باشد
( اسم ) چیزی که دربار. آن شک کنند گمان کرده شده . توضیح ۱ - چون لفظ شک مصدر لازم است باید اسم مفعولش با حرف جر ( مشکوک فیه ) آید اماد در فارسی بدون حرف جرهم استعمال شود . توضیح ۲ در تداول فارسی گاه بخطا بجای شاک استعمال گردد : من باین مرد مشکوکم .
( اسم ) چیزی که دربار. آن شک کنند گمان کرده شده . توضیح ۱ - چون لفظ شک مصدر لازم است باید اسم مفعولش با حرف جر ( مشکوک فیه ) آید اماد در فارسی بدون حرف جرهم استعمال شود . توضیح ۲ در تداول فارسی گاه بخطا بجای شاک استعمال گردد : من باین مرد مشکوکم .
مترادف و متضاد
دودل، مردد
شکاک، ظنین
بدگمان، مظنون
شبههزا، شبههناک، مشتبه
۱. دودل، مردد
۲. شبههزا، شبههناک، مشتبه
۳. بدگمان، مظنون
۴. شکاک، ظنین
دانشنامه اسلامی
فرهنگ فارسی ساره
گمان انگیز، گمانیک، بدگمان
واژه نامه بختیاریکا
دو بِشَک؛ مَشَک؛ دل به دوچین مندن ( دل دو به چین مندن )
